تبليغاتX
I DO ARTY


هنر هم سخت است و هم شکننده، از چیزی سخن می‌گوید که دلتنگ شنیدن آن هستیم، و چیزی که وحشت یافتنش را داریم....
.
.
Adrienne Rich, Feminist Poet and Author, Dies at 82
.
ادرین ریچ, شاعر و نظریه پرداز پژوهشهای زنان... .او با اشعار و نثرش علیه سکسیسم و تبعیض نژادی (راسیسم) به جنگی بی امان پرداخت.. او در هفته گذشته و در 82 سالگی درگذشت...
کتابی از ادرین ریچ می توانید از اینجا دانلود و مطالعه کنید...

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/4/9 |

مروری بر آثار و فعالیت 35 ساله ی سیندی شرمن در موزه مْما (هنر مدرن نیویورک)
تصاویر نمایشگاه را از اینجا ببینید....


نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/4/4 |
نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/16 |
  

مقاله زیر چندی پیش از آی وی وی در نیوزویک منتشر شد.

پکن دو شهر است. یکی شهر قدرت و پول است مردم اهمیتی نمی دهند که کی در همسایگی شان زندگی می کند آن ها به شما اعتماد نمی کنند. شهر دیگر شهر بیچارگی ست. من مردم را سوار اتوبوس های عمومی می بینم چشم هایشان را می بینم و می بینم که هیچ امیدی ندارند. آن ها نمی توانند حتی تصور کنند که توانایی خرید یک خانه را داشته باشند. آن ها از روستاهای خیلی فقیری می آیند. از جاهایی چیزهایی مثل برق یا دستمال توالت پیدا نمی شود.

هر ساله میلیون ها نفر به پکن می آیند تا پل ها جاده ها و خانه هایش را بسازند. هر سال آن ها پکنی هم اندازه ی این شهر در سال ۱۹۴۹ می سازند. آن ها برده های پکن اند. آن ها بی اجازه در ساختمان های غیر قانونی ای ساکن می شوند که پکن هم زمان با توسعه اش نابودشان می کند. چه کسی صاحب خانه هاست؟ اعضای دولت، رؤسای صنعت ذغال سنگ، سران تشکیلات اقتصادی. آن ها برای هدیه دادن به پکن می آیند و در نتیجه رستوران ها و سالن های کری اُکی و سوناها بسیار ثروتمند می شوند.

پکن به خارجی ها می گوید که آن ها می توانند شهر را درک کنند، که ما هم همان نوع ساختمان ها را داریم که ایشان، [استادیُم] لانه ی پرنده، برج تلویزیون مرکزی چین. کارمندان رسمی، کت و شلوار پوشیده و کروات زده مثل این که به شما می گویند ما مثل هم هستیم و ما می توانیم تجارت کنیم. ولی آن ها حقوق اساسی ما را انکار می کنند. شما خواهید دید که مدرسه مهاجرین تعطیل شده است. شما بیمارستان هایی را خواهید دید که زخم های  مریض ها را بخیه می زنند و وقتی می فهمند که مریض پول ندارد، بخیه را بیرون می کشند. پکن شهر خشونت است.

بدترین چیز راجع به پکن این است که شما هیچ وقت نمی توانید به سیستم قضایی آن اعتماد کنید. بدون اعتماد، شما نمی توانید هیچ چیز را شناسایی کنید، مثل قرار داشتن در طوفان شن، شما خودتان را قسمتی از شهر نمی دانید. همه چیز به صورتی مداوم در حال تغییر است. تغییر بر طبق خواسته و قدرت کس دیگری.

برای این که پکن به درستی طراحی شود باید اجازه دهید که شهر فضاهای مختلفی برای خواسته های گوناگون داشته باشد تا مردم بتوانند در کنار یکدیگر زندگی کنند و بدنه ی جامعه کامل باشد. شهر مکانی ست که می تواند حداکثر آزادی را عرضه دارد. در غیر این صورت ناقص است.

من متاسفم که می گویم هیچ جایی در پکن را دوست ندارم. من تمایلی به رفتن به هیچ جای شهر ندارم. مکان ها خیلی ساده اند. شما نمی خواهید که به کسی که از کنارتان می گذرد نگاه کنید، چون دقیقا می دانید چه در سرش می گذرد. هیچ کنجکاوی وجود ندارد و هیچ کس حتی با شما جر و بحث نمی کند.

هیچ کدام از آثار من ارائه کننده ی تصویری از پکن نیستند. [استادیُم] لانه ی پرنده -  من هیچ وقت راجع بهش فکر نمی کنم. بعد از اُلمپیک مردم محلی درباره ی آن حرف نمی زنند چون المپیک برای مردم لذتی به همراه نداشت.

نکات مثبتی هم در پکن وجود دارد. مردم هنوز بچه دار می شوند. چند تا پارک قشنگ هم وجود دارد. من هفته ی پیش به یکی از آن ها رفتم چند نفر به طرفم آمدند و شصت شان را به نشانه ی موفقیت نشانم دادند یا به شانه هایم زدند. چرا آن ها مجبورند این کار را پنهانی انجام دهند؟ هیچ کس نمی خواهد بلند سخن بگوید. آن ها منتظر چه چیزی هستند؟ آن ها همیشه به می گویند «وی وی، مردم را رها کن، لطفا» یا «بیشتر زنده بمان و مرگشان را نظاره کن». یا ترک کن یا صبور باش و تماشا کن که چگونه آن ها می میرند. من واقعا نمی دانم چه کار خواهم کرد.

تجربه ی دشوارم باعث شده که من بفهمم که در این بافتار نقاط پنهانی وجود دارد که آن ها مردم را بدون هویت، بدون اسم فقط با یک شماره قرار می دهند. آن ها اهمیتی نمی دهند که شما به کجا می روید، یا مرتکب چه جرمی شده اید. این که آن ها شما را ببینند یا نبینند کوچک ترین تفاوتی ایجاد نمی کند. هزاران محل همانند این وجود دارد. فقط خانواده ی شما فریاد می کشند که شما گم شده اید. اما هیچ جوابی نمی توانید بگیرید، نه از اجتماعات خیابانی یا رسمی، نه حتی از بالاترین مقامات، دادگاه یا پلیس یا رهبر کشور. همسر من هر روز از این جور در خواست ها می نوشته و هر روز به مرکز پلیس تلفن می کرده است. شوهر من کجاست؟ فقط به من بگید شوهر من کجاست؟ هیچ کاغذی، هیچ اطلاعاتی موجود نیست.

بزرگ ترین مشخصه ی این فضاها این است که شما را کاملا از خاطراتتان و هر چیزی که با آن آشنا هستید جدا می کند. شما در انزوای کامل قرار دارید و نمی دانید تا چه مدتی قرار است آن جا بمانید ولی به راستی باور دارید که آن ها هر کاری می توانند با شما بکند. هیچ شکی در این مورد وجود ندارد. شما با هیچ چیزی محافظت نمی شوید. من چرا این جا هستم؟ ذهنتان زمان را از دست می دهد. دچار چیزی شبیه به جنون می شوید. این برای هر کسی بسیار دشوار است حتی برای آن هایی که اعتقادات محکمی دارند.

این شهر راجع به دیگر افراد یا ساختمان ها یا خیابان ها نیست بلکه راجع به ساختار ذهنی شماست. اگر به یاد بیاوریم که کافکا راجع به [رمان] قصرش چه نوشته می توانیم درکی از پکن به دست آوریم. شهرها واقعا شرایط ذهنی اند. پکن یک کابوس است. یک کابوس مداوم.

برگرفته از وبلاگ علیرضا صحاف زاده

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/15 |

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/13 |

Sharon Hayes 

‘In the Near Future’, 2009

I love this artist's work and her ideas....

شارون هیز هنرمند چند رسانه ای
ویدئو..اینستالیشن. پرفورمنس.عکس
او با کارهایش به مسائلی چون تضادهای موجود در جامعه،سیاست، تاریخ، 
مسایل ممنوعه، مسایل جنسی، خشونت، جنگ 
می پردازد
در پروژه ی "در آینده ی نزدیک" او با در دست گرفتن پلاکاردهایی در خیابان راه می رود و یا می ایستد و گاهی بلند بلند حرف می زند.. معمولا بروی پلاکاردها 
پیام‌هایی که نظراتی خاص، استثنایی و حتی عجیب را در قالب جملات درباره‌ی روابط اجتماعی، سیاسی، زندگی روزمره، خشونت و جنسیت بیان میکند که خواننده را مجبور به تفکر تعمق و گاهی اعتراض می کند.

I march in the parade of liberty, but as long as I love you I'm not free

این پروژه در چندین شهر دنیا اجرا شده است
برای دیدن بیشتر کارهای پروژه "در آینده ی نزدیک" اینجا را کلیک کنید 

Over the past ten years, Sharon Hayes has been engaged in an art practice that uses multiple mediums—video, performance, and installation—in ongoing investigation into various intersections between history, politics and speech. Her work is concerned with developing new representational strategies that examine and interrogate the present political moment, not as a moment without historical foundation but as one that is always allegorical, a moment that reaches simultaneously backwards and forwards. To this aim, she employs conceptual and methodological approaches borrowed from artistic and academic practices such as theater, film, anthropology, linguistics, and journalism.

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/12 |

I knew by the time I was a teenager that I was going to be an artist. There was no doubt about that. There was nothing else for me to be

Mike Kelley

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/5 |


That's the great thing about art. You can keep exploring different aspects of consciousness, and they don't have to hold for the entire rest of your life
kiki smith

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/3/4 |


http://mimikirchner.com/blog/

Mimi Krichner

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/24 |

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/21 |

تصاویری هستند، آنها را می بینی..مرور می کنی.. هر سال همان تصویرها را دوباره میبنی...
ولی کم کم سال به سال که میگذرد ... چیزی در آن تصویرها کمرنگ و کمرنگ تر میشود...دیگر کمکی نمی کنند که به خاطر بسپاری و فراموش نکنی..آنها هم غریبه می شوند...به مرور زمان دیگر آشنا نیستند.

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/10 |



معمولاً 

اتفاقات زمانی می افتند
.
که حس کنید 

.
فقط حس کنید 
.
.
در یک اتاق دو در چهار . . . 

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/9 |

Antoni Tàpies died at the age of 88....

آخرین نمایشگاهش 30 ژانویه 2012:

http://www.contemporaryartdaily.com/2012/01/antoni-tapies-at-museum-fur-gegenwartskunst-siegen/

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/7 |



امروز ششم فوریه ....
سال 2012 ...
قرن 21..تکنولوژی.سرعت ...ارتباطات.....
.
گاهی انقدر حرف داری برای گفتن....که حرفی نداری برای گفتن..با یک دستت می نویسی ..با یک دست دیگه پاک می کنی...
اولین بار که کتاب گل صحرا رو خوندم هوش از سرم پرید... درد تا سلولهای مغزم رفت... گفتم خب شکر این یکی رو حداقل اینجا نداریم.... اما چند سال پیش وقتی با دختری آشنا شدم که ختنه شده بود..و می گفت که با پای خودش رفته چون فکر می کرد تا وقتی ختنه نکرده نجسه... وبعد فهمیدم اکثر کردها و جنوب ایران دختراشونو ختنه می کنن...
دیگه حرفی نداری..
سکوت می کنی...
.
.

و شاید می فهمی قصه غصه‌انگیزتر از این حرف‌هاست...
قصه منزجرکننده‌تر از این حرف‌هاست.....

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/6 |


از عمیق شدن در تفاوت‌ها ... بی اختیار چراغها را خاموش می کنیم..
تا تنهاتر شروع کنیم..
انگار که خواب مانده باشیم.....
.
.
.
همه سرشان در عادتهایشان شلوغ است...

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/3 |

Artist Mike Kelley found dead in Los Angeles home.... appears he committed suicide

.

به طور اساسی هدیه دادن شبیه به بردگی قرارداد شده یا چیزی شبیه آن است. قیمتی وجود ندارد. در نتیجه شما نمی دانید که مالک چه هستید. کالا، احساسات است. چیزی که خریده و فروخته می شود احساسات است..
..
.
مایک کلی هنرمند آمریکایی دیروز در 57 سالگی در گذشت...... البته خودکشی کرد.........

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/2/2 |

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/1/30 |



Poster for Endjavi-Barbé Art Projects 
 first exhibition


Artists

Elnaz Javani

Maryam Ashkanian

Zahra Hosseini

 

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/1/29 |


از نگاه انسان غربی، زمین گرد است و این بزرگترین شباهت او با انسان شرقی محسوب می‌شود. به علاوه زمین به دو نیمکره‌ی غربی و شرقی تقسیم می‌شود..
از نگاه انسان غربی، غرب به دو قسمت اصلی تقسیم می‌شود. اروپا، که مردمش باهوش‌تر و خوش هیکل‌‌تراند. و آمریکا، که مردمش کمی اضافه وزن دارند، اما در عوض بسیار بسیار کوول هستند. در اروپا سفید بودن مهم‌تر است، و در آمریکا مسیحی بودن.
از نگاه انسان غربی، کانادا هم جزیی از غرب است و خاصیتش این است که سرد است و با نوعی احساس «اسمارط عز» بودن، از بالا به آمریکا نگاه می‌‌کند. در نقطه‌ی مقابل، استرالیا است که در زیر و پایین نیمکره‌ی غربی آویزان است، وقتی اینجا زمستان است،‌ آنجا تابستان است و شغل مردمش موج‌سواری است و در خانه کانگورو نگه می‌دارند.
از نگاه انسان غربی، اسرائیل با اینکه از نظر جغرافیایی، اورینتال است، اما حومه‌ی غرب محسوب می‌شود و دلیل خاصی هم ندارد و حالا کاریه که شده و دیگه چه خبرا و کلن روش «مشاهده در سکوت» برای همه بهتر است. در مقابل، دنیای لاتین با اینکه در نیمکره‌ی غربی قرار گرفته، عملن نه از غرب است و نه در شرق، بلکه یک حالت شناور و کولی‌وار و سرگردان دارد و البته که زن‌های برزیلی‌ها خیلی دوست داشتنی هستند.
اما، از نگاه انسان غربی، مشرق زمین در نیمکره‌ی شرقی واقع شده و اگر ژاپن را ندیده بگیریم، تقریبن به دو دسته تقسیم می‌شود: روسیه و جهان سوم که خب چون انسان غربی ذاتن مهربان است و بخش قابل‌توجهی از درآمدش را به بنیادهای خیریه می‌دهد، می‌تواند در صورت لزوم تا مقام جهان دوم هم ارتقاء‌ش بدهد. در هر حال از دید او شرق جالب و راز‌آلود است و شایسته‌ی شفقت، ولی با حفظ فاصله‌ی ایمنی است.
از نگاه او خاورمیانه یک صحرای خیلی خیلی بزرگ است که تشکیل شده از چند استان عرب نشین، که همه‌ی این اعراب در چادر زندگی می‌کنند، همه‌ی مرد‌هایش چهار زن دارند که هر چهار تا را بطور روتین کتک می‌زنند، همه‌ی زن‌هایش برقع دارند و اگر نداشته باشند حتمن اشتباهی در کار است. همه مسلمان دوآتشه هستند و الله را می‌پرستند که این الله یک موجودی است که با گاد مسیحی کاملن متفاوت است. یک استان قشلاقی دارد برای غربی‌ها، به نام دبی. یک استان دیگر دارد به نام آی-رک(عراق) که آمریکا ادبش کرد اما الان دیگر نباید ادب کند. آی-رن(ایران) اسم دیگر آی-رک است. یعنی این دو تا، یک روح‌اند در دو کالبد. که باید ادب شوند. در دوران فیلم سیصد گویا منطقه‌ای وجود داشته به نام پرشیا که مردمش مخترع گربه و فرش بوده‌اند. هنوز هم بعضی از اعراب در مواجهه با غربی‌ها خود را از لحاظ کالچرال پرشین می‌دانند. به علاوه از سال دوهزارویک به بعد انسان غربی چیزهایی هم درباره‌ی جیهاد و عملیات انتحاری یاد گرفته و کسی که از خاورمیانه می‌آید، تروریست است مگر اینکه خلافش ثابت شود.
از نظر او آسیا با تقریب خوبی همان چین است و این آقای چین تشکیل شده از ویتنام و کامبوج و فیلیپین و اندونزی و تایلند و اینا. برای تعطیلات ارزان قیمت مقصد خوبی است، همه‌ی مردمش خسیس هستند و دزد، اما سخت‌کوش و باسواد. در سال‌های اخیر مرد غربی به پاک‌دامنی و سادگی و راحت‌الحلقوم بودن زن آسیایی پی برده و به کرّات با هم دیده می‌شوند، اما در مقابل غیرممکن است که یک زن غربی با یک مرد آسیایی دیده شود.
از نظر او آفریقا سرزمین کاکاسیاها است. قبلن همه‌ی سیاه‌های سرگرم‌کننده یعنی آنهایی که از لحاظ بوکس و بسکتبال، یا رقص و موسیقا، قوی هستند، به آمریکا صادر شده‌اند و اسمشان شده افریکن‌امریکن. یک مقداری از نامرغوب‌هایش را هم اروپا به زور وارد کرده. چیزی که الان باقی مانده کاکاسیا است، البته این کلمه‌ی زشتی است و به جای آن باید بگوییم سیاه خالی یا رنگین‌پوست. کاکاسیا گرسنه است و انسان غربی به او گندم و لپ‌تاپ ارزانقیمت می‌دهد و در کنسرت‌های راک خیریه برای او هلهله می‌کند و اگر خیلی کول باشد او را به فرزندی قبول می‌کند.
از نگاه انسان غربی، هندی‌ها پست‌ترین رده‌ی هوموساپینس‌اند و هندوستان کثیف‌ترین جای جهان است جوری که اگر از روی هند پرواز هم کنید اسهال می‌گیرید. هندی‌ها یا گدا هستند یا دانشمند. تنها چیز جالبی که در هند تولید شده بودا است. ...

منبع :در اين مكان چلوكباب حرف اول را می‌زند 
آزموسیس

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2012/1/24 |


Happy Birthday Louise Bourgeois....

نوشته شده توسط الناز جوانی / elnaz javani در 2011/12/25 |