انسانی که مهارش به دست ِ مفاهیم و مجردات است ، فقط می تواند به یاری این وسایل، شوربختی را از خود دور کند؛ بی آنکه هرگز بتواند ذره ای نیک بختی از مفاهیم انتزاعی نصیب برد؛ او می کوشد تا حد امکان خود را از درد و رنج مصون دارد اما انسانِ شهودی که در سویِ فرهنگ ایستاده، علاوه بر کسبِ موضعی محکم در برابر حملاتِ شوربختی، محصولِ بینشِ شهودی ِ خود را درو می کند: جریانِ پیوسته ای از اشراق و سرور و رستگاری! بی شک او آن هنگام که رنج می کشد، رنج ِ شدیدتری را تاب می آورد؛ حتی می توان گفت ، شمارِ دفعاتِ رنجِ او بیشتر است؛ زیرا او در نمی یابد که چگونه باید از تجربه درس بگیرد؛ و بارها و بارها تاوانِ خطایی واحد را می پردازد؛

او در بیان ِ غم و اندوه خویش همانقدر بی عقل است که در سعادت و شادمانی؛ فریاد های بلند سر می دهد و هیچ تسلایی را پذیرا نمی شود؛ اما تاثیر همین شوربختی ها بر انسانِ رواقی که از تجربه ها درس می گیرد، و زندگی خویش را تابع مفاهیم می سازد، چقدر متفاوت است ! همان انسانی که در مواقع دیگر، چیزی جز صداقت، حقیقت، رهایی از فریب و حفاظت در برابر دام ها و حملاتِ ناگهانی را طلب نمی کند، اکنون شاهکاری از فریب کاری را به نمایش می گذارد: او شاهکارِ فریبکاری ِ خویش را در اوج شوربختی اجرا می کند؛ همانطور که انسانِ شهودی نیز شاهکارِ خویش را در لحظات کامیابی ارائه می دهد؛
انسانِ رواقی آن چهره ی تغییر پذیرِ انسانی ست که هماره در تب و تاب است ، تو گویی او نقابی بر چهره دارد؛ با اجزایی تمامآ با وقار و جدی و متقارن ؛ او فریاد نمی کشد؛ حتی لحنِ صدایش را نیز تغییر نمی دهد؛ آن زمان که طوفانِ واقعی بر فراز سرش، غرش می کند، خود را در قبای خویش می پیچد و با گام هایی آرام از زیر طوفان عبور می کند؛