این جا ساعت ها نرم تر می گذرد

در تاریکی زمان بر انسان گران تر می گذرد 

در آن پایین هر سخنی بیهوده است

آنجا بالاترین فرزانگی چشم فروبستن است 

از کنار گذشتن

اکنون این را آموخته ام

ژرف این سکوت چه پاک نفس می کشد

 چه گوش فرا می دهد این سکوت خجسته

اما در آن پایین همه چیز حرف می زند 

و همه چیز ناشنیده می ماند

نزد آنان همه چیز حرف می زند 

و دیگر کسی نمی داند چگونه باید دریافت

همه چیز نقش بر آب می شود 

و دیگر چیزی در چاههای ژرف فرو نمی افتد

نزد آنان همه چیز حرف می زند

 همه چیز پر گفته می شود

آنچه دیروز برای روزگاران و دندانهای او سخت بود

 اکنون جویده و لهیده از پوزه ی امروزیان آویزان است

نزد آنان همه چیز حرف می زند 

 همه چیز آشکار است 

 آنچه روزگاری راز نامیده می شد 

امروز بر زبان جارچیان گذر است

ای ذات بشر، ای شگفت! 

تو در کوچه های تاریک 

هیاهو می کنی!

در پس پشت 

بزرگترین خطرم در پس پشتم است

بزرگترین خطرم نوازش است و رحم

هر انچه از ذات بشری ست نوازش است و رحم

با حقایق پنهان داشته

با دستِ دیوانه و دلِ شیدا

و توانگر از دروغ هایِ کوچک رحم و دلسوزی

من در میان آدمیان چنین زیسته ام

در میانشان به جامه یِ بَدَل نشستم تا خویش را به جا نیاورده باشم

نیش خورده از مگسان زهرآگین

به ویژه آنانی که خود را به نیکان می نامند

زهرآگین ترین مگسان یافتم

آنان با بی گناهی تمام نیش می زنند

آنان با بی گناهی تمام دروغ می گویند

پنهان کردن خویش و دارایی خویش را در آن پایین آموختم..

.

.